دوشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۱


مادر با نگاهی دلسوزانه به من خیره شده بود در حالی که پسر لبخند می زد و با دست پاچگی دنبال راه فرار می گشت.رفتم دستش را گرفتم گفتم من از تنهائی دیوانه شده ام.تو باید دوست من شوی.تو باید آن دختر های خوشگل باربی را بی خیال شوی.آنها دیوانه اند.من به تو نیاز دارم.یکی باید به حرف های من گوش بدهد.گفتم. دستش را گرفتم.از تعجب فقط می خندید.گفت باشد.دوستت می شوم.تازه تو به این خوشگلی.مادر ترسیده بود اما.ترسش را هم پنهان نمی کرد.انگشترش را هی توی انگشتش می چرخاند.هی کیفش را روی دوشش جا به جا می کرد.پسر احساس باحالی ِ مفرط داشت.از نشانه های عاقلان تسلط همیشگی بر امور است.حتی در مواردی اینچنین به گونه ای رفتار می کنند که گوئی فکرش را می کرده اند.هزاران بار چنین وضعیتی دیده اند.گوئی در طبقه ای خاص هیچ هیجانی نباید وجود داشته باشد.تو در مقابل چیز هائی که به نظرت عجیب می آیند هر چه بی تفاوت تر رفتار می کنی.خودت منشا تمام تفاوت هائی و فقط دیگرانند که باید از دیدن تو تعجب کنند.مادر در گوشش زمزمه کرد :دیوانه است.ولش کن بیچاره را.سر به سرش نگذار .بعد با نگاهی رو به آسمان از خدا شفای مرا خاست و دوباره کیفش را روی دوشش جابجا کرد.با اضطراب کلید ماشین را از کیفش در آورد و در های ماشین را با فشردن دکمه ای باز کرد.پسر همچنان می خندید و سعی داشت جوری مرا راضی کند.جوری با من ور برود که یک وقت متوجه ترسش نشوند.دستش را می کشیدم.گفتم من بهتر از بقیه از تو مواظبت می کنم.من احساسات پر شوری دارم.خندید.مادر او را با شدتی تمام به سمت عاقلان کشید.مادر می ترسید.نگاهی دلسوزانه به من انداخت و گاز داد.دور شد.
دنیای عاقلان می شود دنیای مادر، زن ،دختر  توی آرایشگاه نشسته ی در حال وراجی.دنیای عاقلان می شود دنیای پسر ،پدر ،شوهر، دوست پسر  پولدار ِ با هوش ِ زرنگ توی پاچه ی مردم کن ِ به اوضاع مسلط. بعد فکرش را بکنید من می شوم دیوانه.برایم دلسوزی می کنند با نگاهی پیروزمندانه. ج اکش های عزیز با انگشت نشانم می دهند و به سر و وضعم می خندند .خوشحال از اینکه فعلن معیار سالم بودن مغز های معیوب خودشان است.اما کمی ترس هم وجود دارد.ترسی ناشناخته  از روزی که معیار ها دیگر گونه شوند.و شاعر های کص خل توی دیوانه خانه ها در خیابان روان شوند و نگاه های دلسوزانه اینبار نصیب آن مادر و پسر  شود. تا آنروز من ادای ک ص خل ها را در میاورم.در اعتراض به معیار های سالم بودن در خیابان ها می چرخم و همه را می ترسانم .تا روزی که شاعر ها را آزاد کنند.تا روزی که شاعر ها در خیابان روان شوند. تا روزی که شاعر ها تخیلاتشان را با صدای بلند در خیابان جار بزنند و و جای این همه سیاه و سپید ،آدم ها رنگ رنگ  هزار رنگ شوند.

0 نظرات: