چهارشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۱

باورش چندان سخت نیست.هستند کسانی که هر کاری می کنند نمی شود.بلد نیستند.تمام سعی شان را برای یادگیری می کنند .نمی شود.جواب نمی دهد.مدت ها پای درد و دل این و آن می نشینند.به حرف ها و درد دل های شان هر چند به نظر مزخرف گوش می دهند.به این امید که حس دوست بودن را در طرف بر انگیزانند.اکثر اوقات حتی ابراز همدردی و همدلی واقعی دارند.با تمام وجودشان طرف را تسلا می دهند.اما باز هم طرف دوست آن ها نمی شود.باورشان نمی کند.همه ی این ها هیچ صمیمیتی برایشان به بار نمی آورد.همچنان در نظر بقیه غریبه می مانند.دوست صمیمی نمی شوند.بعد این ها مدام توی تنها ئیشان موشکافی می کنند .چه کار کردم؟کجایش غلط بود؟شاید جائی به اشتباه خندیدم.شاید جائی زیادی نشان دادم که می فهمم و مبالغه آمیز به نظر رسیدم.شاید جائی که باید تائیدش می کردم نکردم.شاید گاهی باید می گفتم اشتباه می کند و نگفتم.غریبه می مانند با آدم هاو توی تنهائی شان هی از آن ها متنفر و متنفر تر می شوند.هی آدم هائی که دوست شان نشده اند را می گذارند جلویشان و فحششان می دهند.هی نقاط زشت آدم ها را پررنگ تر می کنند .دست آخر تنها می نشینند توی کافه ای و به میز های بقل خیره می شوند.بلکه کلید این رابطه های پر شور را در یابند.بلکه یاد بگیرند که آدم های دوست داشتنی کی ها چی می گویند.چه طور رفتار می کنند که دوست صمیمی ِ خیلی ها می شوند.

نشسته بودم در جدا افتاده ترین میز کافه و با خودم حرف می زدم.تقریبن بیشتر میز ها در دید رسم بود.میز های شلوغ .میز های دو نفره.میز های بزرگ دست جمعی.گوشم را تیز کرده بودم.تک و توک حرف هایشان را می شنیدم و فحششان می دادم.قبلن ها حداقل می توانستم این حس ها ،این دور بودن ها ، این فحش ها را بنویسم.حالا حتی اجازه ی این را هم نداشتم.تصور این که تمام درد های تنهائی و دور افتادگی و غریبه گی ام با نت ِ "چس ناله"و "عنو ببین"و این ها توی گودر دست به دست شود حالم را از تمام چیز هائی که نوشته بودم و می شد بنویسم به هم می زد.همه اش تقصیر خودم است.توی این همه چیزی که این جا جریان دارد این همه آدم و این همه اتفاق نمی توانی یک چیز ِ خنده دار در بیاوری و بنویسی.یک چیز بامزه ی مفرح غیر از ناله.اما تنهائی که دیگر دروغ نمی شود.احتمالن با این وضعیتی که دارم چیز خنده دار تنها عمه ی خودم می شود و کثس.بعد اگر خیلی حس باحال بودن پیدا کنم باید بروم توی گودر بنویسم بچه ها مایلید امروز به من و کث عمه ی من بخندید.و بعد باز نت بخورم که "وا"بی مزه .بعد هم فمینیست های دو آتشه تیر بارانم کنند.گقتم که خفه شو.نمی شود دیگر.یک چیز هائی نمی شود. زور که نباید زد.یادم می آید اوایلش چه ذوقی داشتم.گودر شده بود جائی که به راحتی می توانستم وبلاگ بخانم.آدم هائی که در واقعیت نبودند در گودر حرف می زدند و کمی حس بد بینی مرا تعدیل می کردند.بودند کسانی که حس من را داشتند.مثل من فکر می کردند.اما بعد ها که میز های دست جمعی کافه ها به گودر منتقل شد و وبلاگ ها به حاشیه رفتند و آدم ها با پز ِ چیز هائی که می خاندند و نت هائی که می زدند مشهور و معروف و حتی مقبول شدند باز حس انزجار .گیرم تو چیز های خیلی خوبی میخانی اما مگر آدم ها همان خانده هایشان هستند؟مگر چیز هائی که میخانی توجیه چیزی که هستی می شود؟وقتی چیزی که هستی هیچ ربطی به چیزی که میخانی ندارد مگر می توانی پز ِ خانده هایت را بدهی؟باز فکر این که کجای کار می لنگد.بعد ترس این که ژانر شوم:"اینائی که همش دنبال اینن که بفهمن کجای کار می لنگه".گودر را هم به زودی گه فرا گرفت.حتی آدم دیگر جرات نمی کند فکر کند.به تنهائی هایش .به این که آدم ها چرا این طوری اند.مشکل کجاست؟این مرز ها کی کشیده شدند؟من باز کجا از آدم ها جا ماندم؟چرا یک عده ای که حس هایشان را می نوشتند و من کلی باهاشان کیف می کردم "عن"شدند؟طرد شدند؟محکوم به سکوت شدند؟و عن گوینده شد ثلبریتی.آدم هائی که بودنشان حتی به طور مجازی تسکین بود کجا رفتند؟چرا دیگر نمی نویسند.منطق ِ خفه شو توی گودر خیلی زیر پوستی تر و فاشیستی تر است.میلان کوندرا صد ها صفحه کتاب می نویسد.زندگی ،تاریخ، شخصیت چند آدم را مو به مو برایت شرح می دهد.بعد هر کدام از این ها را می گذارد توی موقعیت های مشابه و عکس العمل ها یشان را نشان می دهد.بعد حتی تو به یک نفرشان نمی توانی بگوئی عن.آنقدر موشکافی شده اند شخصیت ها که حتی اگر جائی هم کارهائی کنند که خوشت نیاید می دانی از کجا نشات می گیرد.می دانی چرا نباید فحششان بدهی.می دانی نه نویسنده و نه خودت قضاوتی نمی توانید بکنید.آدم ها هستند با تاریخچه شان.خیلی ها نمی توانند رابطه بر قرار کنند.هر کاری می کنند نمی شود.خیلی ها اصلن نمی خاهند که رابطه بر قرار کنند.خیلی ها یک جاهائی گیر می کنند.توی رابطه ها.توی جاها.توی خیابان ها.بعد فکر کردم همین فکر ها را می کنی که می شوی عن دیگر.می شوی اینهائی که فریاد "وا گودرا" "وا ادبیاتا" "وا انسانا"سر می دهند.
نشسته بودم در جدا افتاده ترین میز کافه که تا جائی که امکان دارد به چشم نیایم.با خودم حرف می زدم.غر میزدم.یک جائی باید این غر زدن بس شود.باید قبول کنم یک چیز هائی نمی شود.باید قبول کنم بی شک تمام راه هایی که رفته ام اشتباه بوده اند و تنها اوقاتی قابل تحمل تر بوده اند که هیچ کاری نکرده ام.هیچ تصمیمی نگرفته ام.همه چیز همان طور که بوده پیش رفته.چه کسی آزادانه جور اشتباهات مرا می کشد؟خیلی ها هستند که اصلن نمی خاهند رابطه ای داشته باشند .این بوس ها بقل ها و قربان صدقه ی هم رفتن ها به چه دردی می خورد وقتی این تنها خودت هستی که شب ها باید زور بزنی تا خابت ببرد.وقتی خودت باید اراده کنی برای بیدار شدن.وقتی خودت هستی تنهائی ها.وقتی خودت هستی که باید بار تمام راه های اشتباهی که رفته را به دوش بکشی.رابطه ها سطحی تر از این حرفاست.هیچ به تنهائی بنیادین آدم کمک نمی کند.پس بهتر که نباشد.که خودمان را گول نزنیم.فکر یکی شدن نداشته باشیم.هیچ کس نمی تواند جای تو زندگی کند.

اما بشر میل بنیادینی دارد که با واقعیت مبارزه کند.که جان بکند.که تناقض را در ما تحت خودش فرو کند و بعد آه بکشد.چشم می گرداندم روی میز های دیگر.گوش هایم را تیز که بشنوم چه می گویند.چه طور این همه همدیگر را دوست دارند؟چه طور این همه دوست دارند؟چه طور این همه با همند ؟سعی می کردم یاد بگیرم حرف زدن را.منتقد نبودن را.شوخی و بزله گوئی و عن نبودن را.

6 نظرات:

جلسومینا گفت...

فلیسه نمیدونم چی بگم. من با کسای زیادی ارتباط دارم و عملن تمام وقتم رو میگره این ارتباطات. اما وقتایی که خیلی افتزاحم ترجیح میدم در رو به روی خودم ببندم. از ناله کردن دیگه حالم به هم میخوره. از اینکه اونقد به این زندگی کوفتی گیر میدم. با خودم فکر میکنم چرا انتظار زیادی داری. به خودم میگه خفه شو زنیکه احمق و درخودمانده. میگم تو غلط میکنی که فکر میکنی استحقاقت بیشتر از این بوده... . عزیزم من میام نت های تو رو میخونم. همه ش رو خوندم. بازم بنویس. حتی اگه نوشته هات صرفن ناله باشه. خوندن ناله از و شنیدن از دهان بعضیا قشنگتره. تو حتی اگه بنالی هم خوبه.

جلسومینا گفت...

فلیسه نمیدونم چی بگم. من با کسای زیادی ارتباط دارم و عملن تمام وقتم رو میگره این ارتباطات. اما وقتایی که خیلی افتزاحم ترجیح میدم در رو به روی خودم ببندم. از ناله کردن دیگه حالم به هم میخوره. از اینکه اونقد به این زندگی کوفتی گیر میدم. با خودم فکر میکنم چرا انتظار زیادی داری. به خودم میگه خفه شو زنیکه احمق و درخودمانده. میگم تو غلط میکنی که فکر میکنی استحقاقت بیشتر از این بوده... . عزیزم من میام نت های تو رو میخونم. همه ش رو خوندم. بازم بنویس. حتی اگه نوشته هات صرفن ناله باشه. خوندن ناله از و شنیدن از دهان بعضیا قشنگتره. تو حتی اگه بنالی هم خوبه.

جلسومینا گفت...

فلیسه نمیدونم چی بگم. من با کسای زیادی ارتباط دارم و عملن تمام وقتم رو میگره این ارتباطات. اما وقتایی که خیلی افتزاحم ترجیح میدم در رو به روی خودم ببندم. از ناله کردن دیگه حالم به هم میخوره. از اینکه اونقد به این زندگی کوفتی گیر میدم. با خودم فکر میکنم چرا انتظار زیادی داری. به خودم میگه خفه شو زنیکه احمق و درخودمانده. میگم تو غلط میکنی که فکر میکنی استحقاقت بیشتر از این بوده... . عزیزم من میام نت های تو رو میخونم. همه ش رو خوندم. بازم بنویس. حتی اگه نوشته هات صرفن ناله باشه. خوندن ناله از و شنیدن از دهان بعضیا قشنگتره. تو حتی اگه بنالی هم خوبه.

جلسومینا گفت...

فلیسه نمیدونم چی بگم. من با کسای زیادی ارتباط دارم و عملن تمام وقتم رو میگره این ارتباطات. اما وقتایی که خیلی افتزاحم ترجیح میدم در رو به روی خودم ببندم. از ناله کردن دیگه حالم به هم میخوره. از اینکه اونقد به این زندگی کوفتی گیر میدم. با خودم فکر میکنم چرا انتظار زیادی داری. به خودم میگه خفه شو زنیکه احمق و درخودمانده. میگم تو غلط میکنی که فکر میکنی استحقاقت بیشتر از این بوده... . عزیزم من میام نت های تو رو میخونم. همه ش رو خوندم. بازم بنویس. حتی اگه نوشته هات صرفن ناله باشه. خوندن ناله از و شنیدن از دهان بعضیا قشنگتره. تو حتی اگه بنالی هم خوبه.

جلسومینا گفت...

فلیسه نمیدونم چی بگم. من با کسای زیادی ارتباط دارم و عملن تمام وقتم رو میگره این ارتباطات. اما وقتایی که خیلی افتزاحم ترجیح میدم در رو به روی خودم ببندم. از ناله کردن دیگه حالم به هم میخوره. از اینکه اونقد به این زندگی کوفتی گیر میدم. با خودم فکر میکنم چرا انتظار زیادی داری. به خودم میگه خفه شو زنیکه احمق و درخودمانده. میگم تو غلط میکنی که فکر میکنی استحقاقت بیشتر از این بوده... . عزیزم من میام نت های تو رو میخونم. همه ش رو خوندم. بازم بنویس. حتی اگه نوشته هات صرفن ناله باشه. خوندن ناله از و شنیدن از دهان بعضیا قشنگتره. تو حتی اگه بنالی هم خوبه.

جلسومینا گفت...

یه چیزی بنویس.