Friday, 10 July 2009


گاهی اوقات فندک داشتن چه موهبتی ست.آدم را از تنهائی در می آورد.

Thursday, 9 July 2009



نیمه های راه بود.سرشار از غروری که از پست انگاشتن ِ دیگران لبخندی رقت آمیز بر لبانم نشانده بود با خود می گفتم:"توانستم".من توانسته بودم برای مدتی از آن مهلکه بگریزم.اما چاره ای نبود.لحظات سرخوشی کوتاه بود و من به همان سرعت برگشتم.

آدم ماخولیا بگیرد دچار آدم ماخولیایی نشود.

راست می گوید انصافاً.


از فکر های آنی که مثل ِ جرقه ای در ذهن گر می گیرند خوشم می آید نه از این تفکرات ِ کند ِ کشدار ِ دکارتی



به نظرم همه ی ما باید به دوره ی نوشتن با قلم و کاغذ رجعت کنیم.



تا 25 سالگی یک بچه ی شیطان و کنجکاو بودم/کودکیم به طول انجامید.

حالا هم تجربه ی خیلی چیز ها وسوسه ام می کند/ به شرط این که زیاد وقتم را نگیرند.

تفاوت محسوس نیست /ولی هست.

Thursday, 2 July 2009

اگر قرار بود انسان ها را مسئول آنچه می کنند بدانم حداقل باید یک آدم کش ِ حرفه ای می شدم .
حداکثر یک شکنجه گر.

Wednesday, 1 July 2009

روسپی جوان در پارک بر سر ِ عده ای مرد ِ میانسال جیغ می کشید و دست هایش را با خشم به طرفشان پرتاب می کرد.احتمالاً به شرافتش توهین کرده بودند.