Thursday, 8 October 2009


پنج شنبه و جمعه

از آن روز های کثافتی ست

که ترجیح می دهم

خودم را

در یک زیر زمین تاریک حبس کنم

تماشای مردمی که برای نمایش خوشبختی شان در خیابان ها سان می دهند

کشنده است

همان طور که

تنهائی در یک زیر زمین تاریک

کشنده است

وقتی شش روز ِ سیاه را

با یک روز و نصفی کارناوال ِ خوشبختی

قابل تحمل می کنیم

و تظاهر می کنیم

که آدم های شادی هستیم

و بلدیم

از این مهلت ِ کوتاهی که در آخر ِهفته ها

ارزانی مان کرده اند

استفاده کنیم.

خوش بگذرانیم.

چه دریوزگی ِ رقت آوری.

این نظم ِ مضحک ِ روز ها را

این هفته ها و سال ها

عید نوروز ها

پنج شنبه ها و جمعه ها و شنبه ها

نتیجه ی هوش انسانی مان بود

یا

نمایش ِ بردگی ِ دسته جمعی

در پیشگاه ِخداوند متعال؟


ترجیح می دهم

هر شش روز ِ هفته را

عرق خوری کنم

مخصوصاً شنبه ها را

که روز های کاری ِ شلوغی ست

که روز ِکفاره ی نمایش ِخوشبختی ِ مان است


اما من

از همه ی شما بز دل ترم.

سرورانمان را می بینم

که از برج های فرمان دهی

بیلاخ حواله ام می کنند


بیائید

تعطیلات رسمی را

تحریم کنیم.

ما باید هر روز تعطیل باشیم

ما باید هر روز کار کنیم

ما باید هر کاری که دلمان خاست کنیم.

بیائید

واژه ی رسمی را

از فرهنگ لغتمان حذف کنیم

بیائید

رویاهایمان را

به واقعیت ...


بیلاخ.

شاعر

بدان که وقتی

سیل خروشان تراوشاتت را

برای یافتن ِ واژه های قشنگ متوقف می کنی

خیلی مضحک می شوی


شاعر

اگر روزی توانستی

در مورد ِ چیزی به جز عشق

شعری بسرائی

آن وقت است که می شود گفت

نگاهت به جهان شاعرانه است


از نصایح ِ میخائیل باکونین به چارلز بوکوفسکی

Monday, 5 October 2009


نفرت انگیز ترین تان را انتخاب می کنم

سوار نفرت انگیز ترین ماشین هایتان می شوم

و چند ساعت بعد

در حالی که کردیت کارت ِتان را در دست دارم

گاعیده شده

پیاده می شوم.

من در لیست خاسته های شما قرار می گیرم

وقتی

بالا بلند

جذاب

و زیبا

هستم.

من با تصویر خودم

که خوشایند شماست

جل ق می زنم

و به جای آب

اشکم در می آید

از تصویر مطلوبی که برایتان ساخته ام

حالم به هم می خورد

تمام ِ سعی ام را می کنم

که نفرت انگیز ترین ِتان باشم.

برایم دعا کنید.



خاب دیدم که کسی

با پنجه بکس

با خشم

از سر بالائی ولنجک بالا می رود

می رود که توچال را با خاک یکسان کند


خاب دیدم که کسی

خنجر در حلقم فرو می کند

و من باز

برای چندمین بار

آن سبکی ِ پوچ ِ هستی را

در لحظات قبل از مرگ

تجربه کردم.