Friday, 15 January 2010

:خانم می شود شما را یک شب تا صبحی مالاند؟

به خدا قسم که زندگی ِ من با یک سوراخ ِ ناچیز ِ شما از این رو به آن رو از آن رو به این رو

که امام جواد (ع) فرمود:

یک ثکث ِ خوب

با هر که باشد

در بدن هرمون هائی ترشح می کند

که انگیزه زنده بودن را در شما تقویت می کند

شما باید زنده بمانید بانو

بگذارید دستم را این طور آرام آرام بخزانم لا و لوی پاهایتان را خوب بمالم

به خدا قسم هر وقت فکر می کنم برای زنده ماندن چه دیوسی ها که نکرده ام

برای خودم بک هورا می کشم

شما را به آن حال تخمیتان خانم

من اگر مردم

بدانید فقط به این خاطر بود که شما کصتان را قاب کرده بودید زده بودید بالای تختتان

یک فشار خانم

به خدا قسم سه دقیقه بیشتر طولش نمی دهم

امثال شما توله سگ ها در این جهان جائی ندارند

شما ها که دائماً هشری هستید

شب ها خاب همخابگی با خداوند می بینید

شما لعنتی ها

ته سیگار هایتان همیشه خیس ِ خیس است

شما با آن پس تان های افسرده تان

سزاوار ِ عشقید

سزاوار ِ سزار ِ سرزمین ِ سند بادید

کمی روغن نباتی ِ سفت

حالتان را جا می آورد

Monday, 4 January 2010


لذت لیسیدن کثیف ترین دختر ِ شهر

پیچیده در ژاکتی قرمز

نصیب کدام یک از ما می شود.

Sunday, 3 January 2010

نفس، نفس، نفس زنان دختر همسایه می داد

آه و اوه و آی و اوی و آخ و اوخ کنان

دختر همسایه می داد

دستم را توی سوراخ خالی

چرخاندم_گردانیدم_فروتر بردم

خالی ِ خالی ِ خالی ام.

از صلابت یک ک_ی_ر

تصویر می سازم

از تمامی ِ همخابه های جهان

با یک ک_ی_ر

درونِ یک هیچ.

امشب را جشن می گیرم

صدای خنده های به هیچ چی

پو_رن

پور_نو پور_نو گرافی

زمزمه می کند در ِ گوشم،خیابان انقلاب

سوپر ِحیوانات

واق و ووق

قار و قور

ما و موی.

صدای مادرم را می شنوم

وقتی سخت سرگرم ِ ساختن من بودند

در پشت در های آفرینش

صلابت یک ک_ی_ر

درونِ یک هیچ.

مادرم

با ولع اثپرم ها را می بلعید

پدرم اما

به فکر ِ آینده ی جهان بود

بقای نسل ِ برتر.


از سرِ میز بلند شدم و رفتم پشت ِ مبل پناه گرفتم.گوش هایم را گرفتم.چشمانم را به زور محکم روی هم فشار دادم.نفسم را حبس کردم.پناه می برم به تو یا ارحم الراح...!خودت متوجهی که چه کرده ای؟بروم بروم بدَوَم در خیابان و بدهم برَهَم ادامه بدهم سگ خوری هایم را ادامه بدهم تا عرق شوم بر پیشانی ِ ننگ ِ پدرم که میخاست نسلش را بقا بدهد...

اما نه

درست مقابل من.درست مقابل چشمان من نشسته است و از عشق می گوید

(یا نفرت فرافکنی)

گیرم که من دوست...

آخ بیا

حالم

حالم را بالا می آورم

مرا فاحشه خطاب می کند

و من در هجوم نگاه های نفرت بار سرزنش بار تحقیر آمیز

دوره می شوم


تاب بیاورم؟تاب نیاورم؟ادامه بدهم؟سگ خوری هایم را ادامه بدهم
همه کس را به طخم چپ ِ دائی در گذشته ام حواله کنم؟

بروم در خیابان و بگردم


کجاست فاحشه ای که مرا یاری کند؟

ممممخم کار نمی کند

که اگر کار کند

جنون از رگ ِ گردن به من نزدیک تر است

اگر

تنها

اگر

مخم کار کند.


اواخرش است؟این اواخر را با جان کندن تاب بیاورم؟نیاورم؟


مداد سیاه را توی تخم ِ چشمانم می گردانم

می روم توی پارک می نشینم

و دقایقی بعد

همه ی فواحش دنیا

صکص را تحریم می کنند.


کجاست فاحشه ای که مرا یاری کند؟


انگار پشت ِ در ِ پدرو مادرم نشسته ام

و آمدنم را انتظار می کشم.

Friday, 18 December 2009

دستانت را این طور به سمت من نگیر

من هم محتاج همانم که تو نداریش./