Tuesday, 16 April 2013

پنج

دیروز گفتی وقتِ خوبی برای مراقبه نیست،همه چیز از یادم رفت،نمیخاهم جلوی افکارم را بگیرم،می خاهم آزاد آزاد آزاد بگذارمشان کنار پنجره که پرواز کنند و خودشان سعی کنند بال هایشان را به هم بکوبند،امروز هم می گویم سکوت های من ذن است، پرواز هم که بلد نیستم، از ساختمان چند طبقه که بیفتم تصادفن خود کشی اجباری می شوم
چند باری می خاستم برایت نامه بنویسم.اما خوب حوصله اش را نداشتم طبق معمول.این حرف ها هم تاثیری اگر داشته باشد فقط رو در رو است و در لحظه ی مربوط.می خاستم بگویم که از دروغ هایت حس می کنم دزد شده ام و بی وجدان ِ کثافت.حس می کنم باید خفه شوی.برای مدت ِ هر چند درازی باید خفه شوی.
من پاک ترین صورت دنیا را در کف ِ‌دست های چروک خورده ام می فشردم
خیس ِ خیس بودی
به تنت سفید آب می مالیدی که صورتت سرخ بماند
روی زر ورق ِجذابی سیاهی را هل می دادم به تو،می سراندیش به من

حداقل از چشم های ازحدقه در امده ی این بچه خجالت می کشیدی.کلیشه ای حرف می زنی.کلیشه ای می نویسی.احساساتت آنقدر رقیق است که رقت انگیز.احساس مشت محکم جهان بر دهان انسان است.من که هیچ وقت جرات اعتراض نداشته ام.هیچ وقت عقیده نداشته ام. شرف هم همین طور.

چشم های سه ساله اش معتقد بود همه باید خفه شوند.همه باید برای مدتی هر چند دراز خفه شوند.شاعران به لحظه های هیجانی شعر هایشان که می رسند جو زده نشوند.در و دیوار به هم نکوبند.از بنگ چوقیدن و علف زدن هی در شعر هایشان نگویند.کلمات را تکرار نکنند که آهنگ حماسی تفاوت را در جای قافیه و ردیف بنشانند. پدرو مادرش مهم نیست.او برای خودش باغی تصور می کرد پر از رنگ های سبز و سکوت .

از سه سالگی حرف زدن یاد نگرفت که نگرفت.از سه سالگی از همه ی شعر های بی شاعر بدش آمده بود.شعر نشان می داد که از پسش بر نیامده اند و این خیلی چرک آور بود.حکم صادر نمی کرد.می توانید همه ی حرف هایش را نغض کنید.اعتراضی ندارد..از سه سالگی عصب دست چپش می زد و روی بلند ترین سرسره ی پارک ِ نزدیک خانه در حال سر خوردن های پشت به پشت به این فکر می کرد که تا کی می تواند در دنیای پر سکوت خودش دوام بیاورد ؟ تا کی می تواند صدای جیغ بچه ها را توی کله اش جوری تا کند که باز هم جا برای بقیه اش باشد.

در پنج سالگی روحش را به دختری معمولی فروخت.تا آخر عمر هیچ تلاشی برای آزاد سازی ِ هیچ چیز نکرد جز خلاصی ِ‌دختري معمول از دست ِ رنج هایش.عصب دست ِ چپش هنوز می زد.

چشمان سه ساله اش به من زلیده بود.
ـپس من باید عصبانیتم رو کجا خالی کنم.برم مشت بکوبم تو دیوار مثل یه مرد کارمند ِ آبرومند؟یا بزنم دماغتو داغون کنم؟یا برم تو بیابونا هوار بزنم؟ هاراکیری کنم؟یا مثل یه نجیب زاده خشمم رو قورت بدم و به موقش تلافی کنم؟وقتی عصبانی ام گریه می کنم.وقتی ناراحتم سقف . نه تو معتقدی اصلن نباید عصبانی شم.از هیچی.
تکرار- من از هیچی نباید عصبانی شم.حتی نباید ناراحت شم.

خیره به سقف /هیچ آرزویی ندارم/مرگ بیا/
هر چند جاری شدن خون بر زمین/ایستادن یکباره ی قلب /تو محسوب نمی شوی/اما با این همه/مرگ
بیا

نمایشگاه زده است.نمایشگاه ِ حماقت هایش.خوشحال که کاری انجام می دهد.روبروی من می نشیند و با آب و تاب حرف میزند.داستان نوشته است.زندگیش را که نگاه می کنی فاضلاب است.تو اگر هنرمند بودی که زندگی ات یک اثر هنری بود.نیاز به این همه نمایش برای آرام کردن ِ وجدان ناراحتت نبود که.چه طور کسی با این همه تاپاله ای که به جا گذاشته یکهو می تواند نمایشگاهی از آثار ِ هنری اش به پا کند.هنر یک شبه هم در آدم متولد می شود.تکبیر.
بیرون در منتظرش بودم که با چند نفری خداحافظی کند.طولش داد.خیلی زیاد.تا فردا صبح هم طولش می داد به هیچ جایم بر نمی خورد.می توانستم تا هر وقت که دلشان بخاهد این بیرون یک متر را هی این ور و آن ور کنم.خسته نشوم.دردم نگیرد.همین طور در چشم خودم بیهوده جلوه کنم.من هم روزی گوشه ای می افتم می میرم.از مرگم حماسه بسازم که ثابت کنم زندگی برایم چقدر اهمیت داشته؟هر کاری می کردند بهم بر نمی خورد که نمی خورد.آخر سر نمی دانم فردا یا پس فردا یا یک هفته بعدش با زیپهای نیمه باز بیرون آمدند و دیگر تا آخر مرا ندیدند.او به آنها گفته بود که من آثار هنری ام را به نمایش در آورده ام.

قسم می خورم آدمی که سه سال پیش آن کار ها را می کرد من نبودم.چهار یا پنج یا ده سال پیش هم فرقی نمی کند.هیچ شباهتی بین من و آن ها وجود ندارد.این هم عکس سه سالگی من نیست.

Friday, 4 May 2012

سپاسگزارم.از همه شما دوستان صمیمی ام سپاسگزارم که به من این توهم را ندادید که انسانی می تواند توسط انسانی دیگر فهمیده شود.صمیمانه تنهایم گذاشتید که در سلول انفرادی ام به ناچار این واقعیت را در حلقم فرو کنم که هر انسانی تنها برای خودش وجود دارد و حتی دوستانه ترین همدردی ها نیز دردی از این نفرین همیشگی درمان نمی کند.که به من خوب آموختید انسان لیاقت جمع ندارد و درد های مشترک گره ای از تنهائی هامان نمی گشاید.هر کس باید در زیر زمین تاریکی فرو رود و با تنهائي اش کنار بیاید. از تمامی تلاش هایتان در به گل نشاندن پروژه های دسته جمعی قدر دانی می کنم. حالا خیالم راحت شده است که برای رنج هایتان می توانم به سر تکان دادنی اکتفاء کنم.آهی بکشم و تنها سرنوشت ِ محتوممان را یاد آوری کنم. دوستان صمیمی ام را به گوشه ای خلوت راهنمائی کنم و با دردشان به حال خود وانهم.من به تنهائی از راه های باریک و پر خطر گذشته ام و حالا هم نوبت توست .همه ی آنچه قرن ها بر بشر گذشته است گوشه ی اتاق خفقان آورت به انتظار نشسته اند و تو باید تنهائی به جنگشان بروی. اگر موفق نشدی به خود سخت نگیر و به یاد من باش.کار خطرناکی نکن که عده ای در این بیرون چشم به راه موفقیت تواند و اگر نتوانی از این پیچ بگذری ممکن است در مسیر پیشرفت بشریت اختلال ایجاد کنی و با ناتوانی ات از سرعت فزاینده اش بکاهی. فردیت هامان را خوب بچسبیم. پز ها را در ویترین بگذاریم و با نمره دادن به یکدیگر حلقه ها را کوچکتر و کوچکتر کنیم. هنر تصویر سازی را خوب به کار گیریم و قبل از این که حتی یکدیگر را دیده باشیم به تصاویر هم رحم نکنیم. توهم را آن قدر به ان و گه آغشته سازیم که دیگر توان مقابله با واقعیت را نداشته باشیم.که دیگر غرورمان اجازه ندهد با واقعیت مواجه شویم. انسان محکوم به تنهائي ست. این را نه تجربیات که خودخاهی ها حکم کرده اند: هر جمعی باید لیاقت مرا داشته باشد و بسیار معدودند کسانی که لیاقت مرا داشته باشند. من باید تصویر خودم را در جمع ببینم. من به دیدن واقعیت دیگری علاقه ای ندارم و هر آنچه خارج از تصوراتم باشد به وحشت می اندازدم،حوصله ام را سر می برد و با به رخ کشیدن نا توانی ام در فهمش، معذبم می کند. از یک سر و دو دست و دو پا غول های مرد افکن بسازیم: تصاویر خیره کننده ای که باید برای هر کس مبدا خود آفرینی باشند، قوانین دست و پا گیری که انسان را تعریف می کنند،‌ موفقیت را تعریف می کنند. تحسین بر انگیز بودن را در هنرمند بودن و متفکر بودن خلاصه کنیم. هر چه بیشتر به دیوار های سیمانی خانه های چهل متری مان بچسبیم و درخت را تنها در اینترنت ببینیم. دیوار هایمان را از تصاویر پر کنیم و محیطی نئشه آور بیافرینیم. رنگ آبی دریا را سال های سال روی سقفمان ببینیم. بوی دشت را برای همیشه به فراموشی بسپاریم.طبیعت در نمره دادن به انسان ها هیچ نقشی نداشته باشد جز لحظه ای که به بستر می رویم.کاری کنیم که اگر کسی نتوانست با تصویر ما هماهنگ شود برود خودش را در تنهائی اش بکشد. وقتی خودش را کشت دوباره ماشینمان را به کار بیاندازیم. از او یک قهرمان بسازیم و به طبعش پازل پرتره های لذت بخشمان را کامل تر کنیم. مبادا از کنار انسانی با تسامح بگذری. حتمن از حلقه آتش عبورش ده. اطمینان حاصل کن که فانی است یا باقی.به دست و پا و چشم و گوش بسنده نکن.تصویرت را بساز.

Tuesday, 22 November 2011

تکه های گوشت
این جا و آن جا
بلندی هایی که جان می دهد برای لیسیدن
بدنم
تنم
استیک ِ ران های ساطور خورده
برق انداخته ،بر دیوار شب آویخته

زیاد ولو نشو
دنیا محل ِ گذر است
هر روز کشان کشان
تکه های گوشت را جمع کن
بر سر دری دیگر بیاویز
دنیا محل گذر است
به زودی بوی گند گوشت کرم خورده
خانه را مسموم می کند
چشم هایت را روی هم می گذاری
و سی سال زندگی
حتی خاطره هم نمی شود
نیست می شود

و من از ترس
هیچ چیز را با شما در میان نمی گذارم
هر حرفی ردِ پایی به جای می گذارد
که جمع و جور کردنش بازویی می طلبد
محو کردن انعکاس صدا
از روی لحظه های بودن
ناممکن به نظر می رسد

عکس های یادگاری
انعکاس ممتد صدایند

به تنانگی
قناعت می کنم

Monday, 30 May 2011

همیشه فکر می کنم من که به مرگ ِ طبیعی نمی میرم.مرگ راحت.بدون دردسر.این را سابقه ی شانسم می گوید.به فرض که عمر طبیعی ام هفتاد سال باشد از حالا باید حدود چهل و سه سال دیگر زندگی کنم.قسمت خوشحال زندگی ام که بدون پنیک گذشت تا چهار پنج سال ِ پیش بود.چون تا آن موقع اصلن نمی فهمیدم پنیک چیست و ملالی هم اگر بود افسردگی های تینیجی طور بود.از آن وقت به بعد بای دیفالت زندگیم بگائی ست.چون از یک زمانی به بعد رسمن متوجه همه چیز می شوی .این متوجه شدن هم هیچ ربطی به کتاب خانی و درس و مدرک دانشگاه و سن و این ها ندارد.بسته به آدمش از یک جایی به بعد خوب "متوجه" می شوی.البته هستند کسانی که هیچ وقت متوجه نمی شوند .بعد از متوجه شدن، پنیک ها و بگائی ها همیشه با تو خاهند ماند و اگر اصرار به زنده ماندن داشته باشی تنها کاری که از آدم بر می آید سعی در کنترل کردن این پنیک هاست.یعنی از یک جائی به بعد هر کاری می کنی هدفت این است پنیک ها را دور بزنی.رد کنی.خودت را سرگرم کنی.برای کار هائی که می کنی هیچ هدف ِ دیگری متصور نیستی. مدام از این شاخه به این شاخه.نه این که آدم ِ تنوع طلبی باشی و پر انرژی. پنیک ها نمی گذارند.هر کاری که به روزمرگی و عادی شدن می افتد پنیک زا می شود.استرس می گیری.به چه کنم چکنم می افتی.بعد اگر بازهم اصرار به زنده ماندن داشته باشی سریع می پیچی توی کوچه ی بعدی.رد می کنی.خودت را سرگرم ِ کار دیگری می کنی.خوب من هم چهار پنج سالی است که کارم همین است.رد کردن.به همین منوال ادامه پیدا کند تا چهل و سه سال ِ دیگر من با چی رد کنم این پنیک ها را؟ کاری می ماند که نکرده باشم و حد اقل کمی علاقه به انجامش داشته باشم؟خیلی کار ها را که خیلی وقت است از لذت بردن ازشان محروم شده ام. بچه پس انداختن و ترقی تحصیلی و مو رنگ کردن و شام خفن در فلان جا خوردن ...با این حساب برای آدم بدبخت پنیکی مثل ِ من تا چهل سال دیگر مگر چیز جذابی هم می ماند که علاقه به انجامش پنیک زدائی ِ موقتی انجام دهد.حالا گیرم که باشد آخه این چه زندگی ِ تخمی می شود که من مثل این استرسی ها مدام در حال ِ پنیک زدائی باشم.هیچ وقت آرام و قرار نداشته باشم.مدام فکر کنم دارم به پایان نزدیک می شوم و عمر این یکی هم بالاخره سر می آید و پنیک ها از سر می آیند.این چه زندگی ِ نکبتی ست آخه؟ از خودم می پرسم :آیا توانائی این را داری به این نکبت چهل سال دیگر ادامه دهی؟اگر جوابم منفی باشد باید خودکشی کنم.از خودم می پرسم :آیا قادر به انجام خودکشی می باشی؟اگر جوابم منفی باشد یعنی بی تخم تر از این حرفهام.و اگر بی تخم تر از این حرف ها باشم یعنی قبل از انجام خودکشی دچار چنان استرسی می شوم که احتمالن به جای آرامگاه به تیمارستان منتقل می شوم.بعد همه چیز بدتر می شود.این همه زور زده بودم کارم به آنجا نکشد.بعد من ِ بزدل را نگاه کنید که دارم پیر می شوم.همین طور از توان جسمی ام کاسته بر پنیک ها افزوده می گردد حداقل لذت هائی که برایم وجود داشتند، سرگرمی هائی که روز مره ام را می گذراندند، یکی یکی تجربه شده به گه کشیده می شوند. توان جسمی ام پائین می آید پیر می شوم مریض می شوم چیزی پیدا نمی شود که سرگرمم کند .من از خودکشی کردن بدم آید.از تصور آن لحظه ی حال بهم زن ِ پر از استرس لجم در می آید.از تصور این که واقعن دیگر هیچ چیز وجود ندارد و این که تنهائی باید چنین کار ِ سختی را انجام دهم انم می گیرد.تنهائی.هیچ کس هم کمکت نمی کند.کنارت نمی نشیند که با آرامش خودت را بکشی.هی بگوید بکش بکش خودت را راحت کن.جلویت را هم نگیرد.فقط کمی کمکت کند.یک آدمی که نمی شناسیش.آدمی که تحریکت نمی کند به زنده ماندن.

اگر خود کشی نکنم هی پیر تر می شوم.ترسم بیشتر می شود.باید تحمل کنم بیمارستان و درد و سرطان و مرض را.آیا آن موقع از خودم نمی پرسم من چرا زود تر نکشتم خودم را.مگر چه لذتی در این زندگی بوده که این همه رنج را تحمل کرده ام.البته نظریه ای هست که می گوید هر چه سنت بالاتر می رود پنیک ها هم کمتر و چه بسا فراموش می شود.اصلِ اول زندگیت می شود زنده ماندن.و من سوالم از طرفداران این نظریه این است :آیا وقتی من توی بیمارستان روی تخت افتاده باشم یا کنج خانه ام کز کرده فلج شده باشم در سن ِ شصت سالگی از خودم نمی پرسم این چه اوضاع ِ تخمی یست.و این چه نکبتی ست.من پدر و مادرم را که می بینم حالم به هم می خورد.این یکی تب می کند آن یکی از ترس رو به موت می شود .مدام در استرسند از ترس از دست دادن همدیگر. از دیدنشان اعصابم بهم می ریزد.اگر من هم در زمان پیری کسی را دوست داشته باشم اوضاعم همین قدر بگائی می شود.اگر دوست نداشته باشم هم همین طور.همه چیز همین قدر گه می شود و من حالم از تصور این شرایط ، بد که چه عرض کنم...کلن چه عرض کنم.کلن ریدم به این شرایطی که از حالا کاری که علاقه ای به انجامش داشته باشم پیدا نمی کنم.تا کی فیلم .موزیک .بعد از ظهر ها با جماعتِ کس خنده زنان در پارک. تا کی؟ .فکر کن دو سال دیگر.ده سال دیگر.چه غلطی می شود کرد.پنیک ها را چه می شود.خود کشی نمی توانم.زندگی نمی توانم.آیا استیصال معنای بهتر از اینی هم دارد؟ آیا ماشینی نیست که تصادفن به من بخورد سرم به آسفالت.مری هم حتمن الان می گوید آدم ِ بگا هیچ وقت نمی تواند این همه بنویسد.این همه حرف بزند.آدم ِ بگا زبانش باز نمی شود.پس لابد من حالم خوب است.
نظریه‌ای هم می‌گوید یا خودکشی یا تن دادن به روزمرگی.همین کار هایی که تا حالا کرده‌ای سال‌های سال ادامه بده.همین است که هست.کاریش هم نمی‌شود کرد.سخت است زیر بارش رفتن .آرام نمی شوم.
نظریه ی دیگری هم می گوید این همه کار که هنوز دست نخورده مانده اند...کونت را جمع کن

Wednesday, 20 April 2011

خودم را
خود ِ زشت ِ نچسبم را
خود ِ واقعی‌ام که بسیاری مصرانه در پی کشف آنند را
زیر انبوه کرم پودر ها و مداد ها و سایه های رنگارنگ پنهان می کنم.
-میترسی با خود ِ واقعیت مواجه شوی؟
اگر بگویم آری
میترسم
خیلی میترسم
میخاهم فرار کنم
برای آدم خوبه ی داستان شدنت
در کدام چمدان جایم می کنی؟
وقتی گول زدنشان به این راحتی ست
چرا که نه؟
می توانم به دسته ی زیبارویان پناه برم
میتوانم واقعیت را قلب کنم
تقلب کنم
زیبا شوم بی آنکه کسی بفهمد
می توانم تقلب کنم
خود را زشت روی افسرده حالی جا زنم
که کسی حقیقت درونش را هیچ وقت کشف نکرد
حقیقتِ درون؟خود ِ واقعی؟
کدام خود ِ واقعی.
دست من اگر بود
دخترکی آبی چشم بودم با موهای صاف ِ بورِ بلند و پوست از ابریشم لطیف تر
که صبح ها خاب ِ آرامش دیوانه ات می کرد
حیف که این دماغ گنده ...
اما اگر این هم نشود
به راهی دیگر می شود گولشان زد
و به آنها توهم چیزی که نیست داد
آن قدر نیست در زندگیشان هست که به دنبال سر نخی از هستی با سست ترین ها گول می خورند
و زمان لازم است تا بفهمند گول است
غول است
هست نیست
آرامشی وجود ندارد
حتی در بستر زیبا
حتی در افسردگی زشت
دست ِ من اگر بود
زیبائی و آرامش و خوشبختی را میان همه تقس می کردم
حالا که در نبودشان مرفینم را به اشتراک .
اما دست ِ من نیست
خیلی چیز ها دست ِ من نیست
این که همه ی کار ها و کَس های دنیا به هیچ واقعیتی ختم نمی شوند دست من نیست
این که آرامشی وجود ندارد
این که قبر هم حتی شروع رنج دیگری ست
پایانی در کار نیست
و تو فقط باید بدن مفلوکت را هی از این بستر به آن بستر بکشانی
همچون زیبا روئی که بعد از خیانتِ معشوق
در آینه زشت روی ترین جلوه می کند
که همه چیز به بند تنبان دیگران وصل است
نگاه ِ تعیین کننده ی دیگری.
دیگری ای که حتی از او متنفری.
و همین نگاه تو را وادار می کند
که رنگ کنی
رنگ نکنی
که توئی شاید
میان همهمه ی خرناس ها
روزی برخاسته ای و دلت در هوای تغییر
به رغم ِ اشک های معشوق سابق
چهره ی دیگری را در لحظه ی انزالش تجسم می کنی
این همه رنگارنگ
با اندام های ورزیده و چشمان گیرا
عبوس و سخت گیر ، خندان و سرخوش
در لحظه ای که آبشان به صورتت می تراود
چه یکسان می شوند
همگی چشمان خود را می بندند
و از بی نهایتی در نا کجا آباد روحشان را تغذیه می کنند
در جستجوی انضال واقعی
با معشوقی مغشوش
که فقط پشت چشم های بسته میسر می شود
آنجا که فانتزی جا خوش کرده
آرمان ها به صف نشسته اند
و تو را به جستجوی بدنی دیگر فرا می خانند
و این منشا تمام تغییر هاست
تمام زیر و زبر کردن خود به واسطه ی نگاه دیگری.

Tuesday, 18 January 2011


می بینی
دوباره رسیدم به جهنم
جائی که برای زنده موندن باید یه خودکشی دیگه بکنم
دوباره رسیدم به جائی که باید بپرم
دوباره رسیدم به جائی که باید همه چیز رو بزارم
خیابون خاب شم
تروریست شم
یه آدم ِ معروف به وقاحت شم
معروف به شرارت شم
با دستای خالی
خار تو چشاشون  شم
یا باید قهرمان شم
خار تو  ک وناشون شم
فصل قهرمانی با دراگ هم سر اومد
حالا میخام بزنم به بیابون
قوطی بزارم اون سر
هی بهش تیر بزنم
هی تیر خلاص رو بزنم
هی ماشه رو بچکونم
فکر می کنی تو اون محل به چی معروف می شم؟
چی شد؟
من چرا نتونستم بقیه ی این لامصبو وقف تو کنم
فکر میکنی چی شد؟
چی شد که دوباره ریدم؟
چی می شه که من نمی تونم مثل یه مرد با شیکم ِ گنده
بیفتم رو کاناپه
عرق بخورم
تو تنهائی غلت بخورم
و سال های سال به همین منوال
چی منو وا میداره فکر کنم گه ِ خاص تری  از اون هستم
هی می رم خودمو گم و گور می کنم
قشنگ معلوم که لجم درومده
برم یه جا ادعای قهرمانی کنم
و گر نه
چرا نمیخام زیر پاهای تو له شم؟
چرا واقعن

Thursday, 11 November 2010

مدت ها نوشتم و نوشتم و نوشتم
شاید روزی از این نوشته های چسکی چیزی در بیاد
نویسنده ای چیزی بشم
نشدم
پول دراوردن بلد نبودم
حرف زدن بلد نبودم
تو مدرک گرفتن و تحصیلاتم که یه بی عرضه ی کامل بودم
تو هیچ کاری تخصص نداشتم
 یه بی عرضه ی بی نقص
گه گاه این اضطراب ِ هیچی بودنه میفته به جونم
میخام از دست ِ همه فرار کنم
برم قاطیه پائین ترین سطوح جامعه
اونائیه که مثل خودمن
توشون گم شم
یه تیکه تل بندازم بالا
شب لنگامو بدم هوا
یه سکس معمولی
یه خاب عمیق
فکر نکنم که با این بی عرضه گی ها "آینده"ام چی می شه
یه موتور داشتم
پیکی چیزی می شدم.
پیشرفتا مال شما
موفقیتا مال شما
احتراما مال شما
با اون دنیای ت-خمیه قراردادیتون
من فقط از دست این اضطرابه خلاص شم.

Wednesday, 27 October 2010

کافکای من کافکا
سوسک باش
شغل شریف کارمندی ات را دو دستی بچسب
که خوب میدانی مهم روزمرگی کردن است
و برای روزمرگی باید پول داشت
بیکار که شوی
کارمندی که نکنی
از صبح تا شب مخت را می گ ا ئی که خفن ترین کار ِ ممکن را بکنی
آخر ِ شب هیچ گهی نخورده ای
روزمرگی هم نکرده ای
پول هم نداری
دهن خودت را هم سرویس کرده ای


کارمند که هستی
فکر می کنی اگر نبودی
خفن ترین کارهای جهان را می کردی


پس آرام باش
به خودت نپیچ
کارمند و غیر کارمند به کار خفن کردن فکر نکن
شاید خرفت زاده شده ای
گور بابای خلاقیت هم کرده
روزمرگی کن
باشد که بعد از مرگت کافکا شدی.


نقض غرض است
زندگی ِ زنبور عسل
زندگی ِ عاشقی جوان
نقض ِ غرض است
حس ِ لامسه
شنوائی
بینائی
چشائی
شهوانی
نقض ِ غرض است جانم
نیشی که برای دفاع مشروع در بدنش کار گذاشته اند منجر به فوتش می شود
زنبور عسل نقض غرض است
تنها
اف بی آی
می داند
پلیس هائی که از جنس ِ انسان نیستند
نمی کِشند
نمی کنند
قانون نمی شکنند
خوبند
نیکوکار ترین مردمانند
همه چیزشان به موقع است
قهرمان ِ من پلیس اف بی آی امریکاست
که این نقض غرض را خوب توی گوش ِ ملت می چپاند
که اگر زیاد بکشم او دی می کنم
اگر زیاد بکنم او دی می کنم
اگر زیاد بخورم
بالا می آورم
اگر زیاد دوست داشته باشم
اگر زیاد دوست داشته شوم
گند می زنم
به جامعه ی جهانی گند می زنم
همه جا را به گه می کشم
دیوانه خانه راه می اندازم
می شوم نیو اورلئان
می شوم زنبور عسل
می شوم انسان بد بخت ِ بی چاره ی مفلوک
کسی باید جلوی مرا بگیرد
که فرمودند
خیر الامور اوسطها
انسان متوسط ِ کسل کننده ی مزخرفی می شوم
که بار ِ نقض ِ غرضش را
به احمقانه ترین شکل ِ ممکن
به مقصد می رساند
تا ریده نشود به زندگی اش
تا نریند به زندگی ِ کسی
زنده ماندنم را دو دستی می چسبم
و من الله توفیق.

هیچ ایده ای برای بهتر شدن ِ دنیا ندارم
سرتان توی کار خودتان باشد
زندگی تان را بکنید
بعدش هم بمیرید دیگر

Sunday, 12 September 2010



پول کافی که توی بانک باشد
کسی هم هست که بگوید دوستت دارد
بگوید دوستش داری
دوستان رنگارنگی هم که باشند برای از بین بردن کسالت های روز مرگی
دور هم نشینی ، فیلم بینی، تائید افکار نابِ همدیگر،ارضای حس ِ دیده شدگی
خیالت راحت است
بعد از ظهری لم داده ای روی صندلی ِ راحتی
و در حالی که با موس گوگل ریدرت را اسکرول می کنی
و آلبوم 2010 فلان گروه را دانلود کرده و گوش می دهی
یک آیتم عاشقانه
یک آیتم آزادی خاهانه
یک آیتم حقوق بشر دوستانه
یک آیتم خیلی شیک و با کلاس را
شیر می کنی
خیالت از بابت همه چیز راحت است
به خصوص وقتی از پنجره ی دستشوئی
در موقع ریدن ِ به آن نرمش ِ بی سابقه
صدای بچه ها را می شنوی که برای هواپیمائی در آسمان سوت و هورا می کشند.
اما
یک لحظه به خودت نمی لرزی
که اگر این هواپیماها اتفاقن بمب بر سر ِ این بچه ها می ریختند
...
آرامش؟
یک لحظه دلت نمی خاهد همه چیز را بگذاری و بروی گم شوی
بدبخت شوی؟
آدم نیستی؟
به نظرت زندگی ِ خیلی موفقی داشته ای؟
یک لحظه هم به جور دیگری زندگی کردن فکر نمی کنی؟
به این که چه چیز ها، چه کار ها، چه جاها، چه کس ها،چه حس ها
و تو به این آرامش حماقت بار بسنده کرده ای

Tuesday, 3 August 2010



بعد از سال ها جر خوردگی
فکر کنم دیگر فهمیده باشم که با تو باید کنار آمد
با تو نمی شود جنگید
با تو نمی شود منطقی صحبت کرد
نمی شود خاهر و مادرت را به فحش کشید
پدر و مادر نداری
خاهر نداری
فقط آمده ای راست جلوی من ایستاده ای
مدام قد و بالای گهت را به رخم می کشی
و تناقض های نابت را در ماتحتم فرو می کنی

ای طبیعت
ای مادر ِ جن..ده ی ما

دیگر نمی پرسم چرا رویاهایم را با جان کندنی لذت بخش به واقعیت بدل می کنی و با رویای واقعی شده افسرده ام می کنی/ گیجم می کنی /وحشی ام میکنی/ ارضایم نمی کنی
دیگر نمی پرسم چرا کسی را /چیزی را /جائی را /زمانی را که آرزویش را داشته ای بعد از مدتی دیگر نمی شود دوست داشت
نمی پرسم چرا دیگر نمی شود از کسی که دوستش داری لذت ببری
از جائی که به آن رسیده ای لذت ببری
از دراگت لذت ببری
از ج-ل-ق زدن هم حتی لذت نبری
همه چیز تکرار می شود
اعتیاد می شود
تمام می شود
.
هرزگی ِ ما از تو
هر جائی بودنمان از تو
مدام از این آغوش به آن آغوش خزیدنمان از تو
ای مام ِ جن..ده ی ما
ای مام ِ یتیم ِ ما
ای مام ِ سخت و سهمگین و پر صلابت ِ سنده ی ما
تخم ارض-ا نشدگی های مکررت را به کرات پروراندیم
هرزگی ِ تو میراث ِ فرزندان مفلوکت شد
می دانم که با تو نباید جنگید
تو را باید دربست پذیرفت
و روز مره زندگیت کرد
می دانم که تو
از همه ی ما ک ص خل تری
آنقدر که گاهی دهان باز می کنی و خودت را فرو می بلعی
و آن روز روزی ست که
مادر از فرزندش
عاشق از معشوقش
ثروتمند از ثروتش
قدرتمند از قدرتش
حکیم از علمش
گریزان می شود
یعنی همه چیز کشک
یعنی همه ی ما آلت تو
یعنی همه از آن ِ تو

Tuesday, 20 July 2010

حالا وقت نوشتن نیست.حالا وقت ِ شورش ِ این احساسات ِ رقت انگیز ِ سرکوب شده نیست.حالا هیچ هم وقت ِ نوشتن نیست.حالا وقت ِ چرت زدن است.حالا وقت ِ شمردن ِ دنده های ماهی در خاب است.حالا وقت ِ خاب ِ مرگ دیدن است.حالا وقت ِ کم آوردن نیست.حالا مرگ فاصله ی بین چشم های ماست.مرگ چشم های مات ِ ماست.از چشم های مات ِ ماست که دنیا بر سر ِ ماست.سر ِ ما بر سرو ماست.سروِ ما بالای سر ماست.چشم های مات ِ ما آئینه ی تمام نمای ماست.مرگ در ِ خانه ی ما.مرگ بر روز های تکراری .مرگ بر زوزه های خماری.مرگ بر رفاقت های ادراری.مرگ بر جم حوری اسلامی.مرگ بر من که حالا هیچ چیز یادم نیست.حتی مرگم را یادم نیست.مرگ بر این چهار دیوار به گه آغشته که حالا در این سگدانی ِ خم ینی شده مامن ِ ما.خرابات ِ ما.میخانه ی پنهانی ِ ما.مرگ بر من که حالا هیچ چیز یادم نیست.که ما سه نفر خودمان را کشتیم؟.یادم نیست.حالا همه چیز اضافی ست.من بغض کنان فریاد زدم که نه ! من چیزی برای از دست دادن ندارم رفقا.اما من ترسیدم.من از تصور گردش ِ مولکول های خالی ِ آمپول هوا در خونمان به خودم لرزیدم.تا رسیدنش به قلبمان به خودم شاشیدم.از تصور لاشه های بوی گند گرفته مان چهار روز در این چهار دیوار به گه آغشته.از تصور ندیدن ِ تو لرزیدم.از تصور با هم نبودنمان ترسیدم.از تصور ِ جان کندنمان کنار ِ هم.از تصور ِ فیلم ندیدن هامان.کتاب نخاندن هامان.شیره نکشیدن هامان.عرق نخوردن هامان.سفر نرفتن هامان.افسردگی ِ بعد از ظهر نگرفتن هامان.بحث نکردن هامان.رقص نکردن هامان.دیوانه نشدن هامان.تحمل روزهای تکراری نکردن هامان....می دانم.حالم را به هم می زنم.احمقانه ام.همه ی این ها روی هم همان پوچ است.همانی که ما می خاستیم به خاطرش خودمان را بکشیم.همان روز های کسالت بار ِ جنون آمیز.این ها همان دلیل ِ خودکشی مان است.اما من احساساتی شدم.من از تصور نبودن همین روز های پوچ ِ ملال آور مان لرزیدم.ما بد بختیم.هیچ گریزی نداریم.ما سه نفر به بن بست رسیدیم.دستت را گرفتم.من باختم.من مردم.ما زنده ماندیم.از آن لحظه به بعد همه چیز اضافی ست.زندگی ِ ادامه پیدا کرده ی مان اضافی ست.من دیگر زر نمی زنم.زندگی می کنم.روز های کش دار ِ گرم تابستان را در این فاهشه خانه ی کار ِ اجباری زندگی می کنم.از بیخ و بن ریده ام از بس که همه چیز در تناقض است.

Tuesday, 13 July 2010

_امریکا کشور بسیار بسیار قانون مداری ست.این کشور حتی از یک تجاوز کوچک در سال های بسیار دور( که حتی تجاوز شونده هم رضایت داده و از شکایت خود صرف نظر کرده است) نمی گذرد.حتی اگر متجاوز کارگردان معروف ِ فرش های قرمزش باشد هم فرقی نمی کند.قانون در برابر همه یکسان رفتار می کند.امریکا باید قانون مداری و بشر دوستی اش را به رخ ِ جهانیان بکشد.در همه جای جهان.به دنبال مجرمان.راه ِ فراری در کار نیست.
سربازان امریکائی در عراق به کودکان و زنان و مردان تجاوز می کنند.در همه جای جهان تجاوز می کنند.امریکا به همه چیز ِ همه ی جهان تجاوز می کند.
مهم نیست.آن ها را کسی نمی شناسد.ولی پولانسکی...آبروی امریکاست.همچین ادعای سفت و سخت بودن می کنند که آدم توهم برش می دارد که نکند واقعن خبری باشد.

وقاحت این کشور حد و مرز نمی شناسد.قانون مداران ِ خشک مغز و تکنوکرات های مدافع ِ حقوق بشر این کشور آدم را به تهوع می اندازند.رفتار ِ به ظاهر جنتلمنانه ی هر دیوسی حالم را بد می کند.هر کثافتی که هستید را رو کنید.با کمال میل پذیرایتان.ولی قیافه ی این آدم های همه چیز دان ِ با شعور را به خودتان نگیرید وقتی در باطن "امریکائی" بیش نیستید.نیاز به زر زدن نیست.یک نگاه به زندگی تان تمام ِ آن چه هستید را عیان می کند.باز هم تکرار می شود:فرهنگ چیز ِ فاخری برتر از زندگی ِ روز مره نیست.

_تمام ِ ان بودگی خودشان را در غالب ِ روشنفکری به خورد ِ ملت می دهند. برای دیدن ِ یک لبخند ِ ساده از دهانشان باید ساعت ها چ ول و د و ل شان را بمالید.همه به نوعی ایراد دارند پس با هیچ کس حرف نمی زنند.قیافه ی شان مدام کج و کوله می شود.قسم می خورم دختر دائی داف ِ هزار قلم آرایش کرده ی بی سواد ِ من انسان مدار تر از تک تک شما فرهیخته گان ِ رنگ پریده است.حد اقل منشور حقوق بشر دستش نمی گیرد.شعورش می رسد در جمع راحت با همه بگوید بخندد.نریند به اوقات دیگران.حالا گیرم که بعدش هم همان طور که همه ،خاله زنکی اش را هم می کند.

_دیگر شور ِ این جهان در آمده.تناقض تا این حد که یکروز برد ِ آلمان مقابل ِ آرژانتین نماد پیروزی ِ عقلانیت ِ بورژوازی بر پوپولیسم ِ دهن گشاد می شود.فردایش همین تاکتیک مداران ِ پر ادعا از پیشگوئی ِ هشت پا روحیه شان را می بازند.خودشان هم موافقند که عقل مداری خشک مذهب شان حوصله ی آدم را سر می برد.کمی هم خرافات برای جذاب تر کردن ِ جهان نیاز است.

کلن امیدوارم هر چه زودتر تمامی ِ ان های جهان به خودشان بیایند. و سعی کنند انسان مداری را از یک جمع ِ کوچک ِ 4 نفره بیاغازند.ک س خل های جهان بیشترو بیشتر گردند.جهان جای قابل تحمل تری گردد که آدم رغبت کند پایش را از خانه بیرون بگذارد،کسی را ببیند. و اگر همه چیز همین طور رو به زوال رود قول می دهم که یک روز در گوشه ی خانه او دی کرده ، ناکام از دنیا می روم.