Tuesday, 21 July 2009


فرشته ای گفت:از میان 3500 لغتی که داشتم تنها 1000 تای آن باقی مانده است.



کسی را که توی کارگر برای دفاع از حقوق َت انتخاب می کنی بر حیطه ی کار ِ من به عنوان ِ یک نقاش یا یک نویسنده هم حکمرانی می کند و بالعکس.آیا این واقعاً عجیب و احمقانه نیست؟


با این همه نفرتی که از پدرانمان داشتیم چگونه هر روز که می گذشت بیشتر شبیه ِشان می شدیم؟

گریختن از هر چیز همیشه در مسیری دایره ای شکل جریان پیدا می کند.در واقع تو به همان سرعت که از چیزی دور می شوی به طرفش می شتابی.و درست در لحظه ای که فکر می کنی فاصله ی کافی را از آن گرفته ای و در حال ِ گفتن ِ جمله ی "آه راحت شدم"است که به میانه ی راه رسیده ای.میزان فاصله ات با آن چیز برابر با نزدیکی ات به آن است و اگر بیشتر شتاب کنی طولی نمی کشد که دوباره خود را در کنار ِ آن چیز می یابی.