Saturday, 22 August 2009


"دوباره شروع شد

چه دنیای نفرت انگیزی

چه تکرار ِ پوچ ِ کسالت آوری

با چه آدمای نکبت و احمقی باید روبروشم

یه مشت جنازه

لعنت به این زندگی ِ تخمی"

آدمائی هستن

هر روز که چشماشون رو باز می کنن

توی رختخواب

این جمله ها رو با خودشون تکرار می کنن

Thursday, 20 August 2009



گاهی

هر چی میریزی توش

پر نمی شه

می خواستم بگم

"گاهی دلت می خواد یکی بود می کرد ِت

اما ساعت سه نصفه شبه

ننه بابات خونن

تازه کو کسی که بیاد بکنه و بره

گاهی پریودی

دلت می خواد مست می کردی

اما ساعت سه نصفه شبه

گاهی دلت می خواد دست از این معقول بودنه مزخرفت برداری

یه شخص ِ خاص رو نشون بری و فحشش بدی و همه بد بختیات رو بندازی گردنش

گاهی حتی

نمی دونی چی دلت می خواد"

گفتم دوستان میگن هرزه نگاریه

سانسورش کردم

Monday, 17 August 2009



تبریک میگم شما یه احمق واقعی هستید!



همه چیز سر ِ جای خودش بود

میز قاضی و دفتر دستک ِ وکیل و متهمِ عاقل و بالغ و رسانه ها ی جمعی و شعور مردمی و کیفر خاست ِ قانونی و مستندات ِ عقلانی

فقط تا دسته رفته بود در پاچه ی دموکراسی

قانون مداران

دموکرات های عزیز

بار ها به شما هشدار داده بودم که دادگاه های نمایشی در سراسر ِ جهان مشغول ِ مجازات ِ متهمین ِ بی گناهی هستند که فقط از ترس ِ جان ِ خود علیه ِ خود معترفند

پیش از این بار ها کسان ِ مختلفی در باب ِ دادگاه های نمایشی و قوانین ِ خشک و بی روح ِ تان هشدار داده بودند

حالا چه می خاهید بگوئید؟از چه چیز می خاهید ایراد بگیرید؟

دموکراسی تان آنقدر گل ِ گشاد بود که فاشیسم هم خودش را چپانده بود آن تو

میان آن همه قوانینی که قرار بود از حقوق ِباصطلاح "انسان" دفاع کند

آخر هم تا دسته رفت در پاچه ی خودتان

من که هیچ اعتراضی ندارم

به خفقان گرفتن عادت کرده ام

قبلن هم گفته بودم که همه چیز درست در جای خودش است ولی چیزی درست نیست

خفقان گرفتم

چون هیچ ایراد ِ محکمه پسندی نمی شد گرفت

حالا هم نوبت ِ شماست

چه کارش می خواهید بکنید این حکومت ِ قانون مدار را؟

وقتی تا دسته کرده است در پاچه ی تان

Monday, 10 August 2009



می گه دیگه نمی شناسمت.می شناختمت.

اما دیگه نمی شناسمت.

می گم:برادرا.خواهرا

اینترنت خیلی بزرگتر از یه صفحه ی گودره.

جهان خیلی بزرگتر از اینترنته.

تهران خیلی بزرگتر از ولیعصر به بالاست.

ایران خیلی بزرگتر از تهرانه.

حتی اگه انکارم کنید

هنوز هستم

هر چند براتون خوشایند نیستم.

آدما فقط مسلمون نیستن.

مستم هستن.

داغونم هستن.

هستن کسائی که به آیندشون فکر نمی کنن.

حتی به گذشته.

حتی نمی خوان هیچی بشن.

دکتر نیستن.

نمی خوان مهندس بشن.

نمی خوان یه زندگی ِ آبرو دار داشته باشن.

هستن کسائی که نمی خان ثبات ِ فکری داشته باشن.

کسائی که می خان زندگی کنن.

می خان فقط باشن.

می گن گور ِ پدر ِ دم و دستگاتونم کرده

ما خونه نمی خایم.

شوهر و زن و بچه نمی خایم.

فیلسوف و سیاست مدار و سرمایه دار نمی خایم.

سرزمین نمی خایم.

عشق نمی خایم.

فک و فامیل نمی خایم.

فقط بزار نفس بکشم.

یه گوشه تویه کوچه

مهندس تعجب می کنه

می گه تو واقعاً برا آیندت چه برنامه ای داری؟

می گم سگ توله سگ

آرزومه که یه کَشیر شم.

تو یه رستوران مک دونالد ِ زنجیره ای.

مثل ِ بوف یا سوپر استار.

هر روز مردم رو ببینم و بهشون لبخند بزنم در حالی که تایگر لیلیز تو گوشمه و کونم می جنبه.

می گم دور از دسترس نیست.

غصه شو نمی خورم.

چون من حاضرم مجانی این کار رو بکنم.

می تونم شبا تو پانسیون بخوابم.

بدون ِ اینترنت.

بدون ِ ماهواره.

حتی بدون ِ کفشم می شه دور ِ دنیا رو گشت.

چه برسه به بدونه طیاره.

فقط اگه ازت ویزا نخان.

اگه مجبورت نکنن بری سربازی.

اگه نگن هدفت از اون ور رفتن چیه؟

کارت ِ ملی ت کجاست.

هستن کسائی که می زارن بی خونه بشن بعد فکر ِ خونه میفتن.

می گن اگه آینده رو از آدما بگیری دیگه نمی دونن چه گهی باید بخورن.

کسی بهش نگفت الان دوست داری چی کار کنی.

به همین وضوح: الان یعنی در حال ِ حاضر یعنی اکنون

با یه لبخند ِ کریه ازش پرسید:بزرگ شدی می خای چیکاره شی کوچولو؟

می گم:گور پدر ِ تلاش و کوششم کرده

الگوی من حسنیه

همون که تو خونه میخابید

سیب دوست داشت

ننش می نالید

تنبل بود

چاق بود

به فکر آیندش نبود

انگل بود

جمعه ها می رفت به مکتب

چون دلش می خاست.

می گم ولی من خوب می شناسمت

شما قاضی القضات هستی.